تاريخ : چهارشنبه 3 مهر1392 | 3:13 قبل از ظهر | نویسنده : الهام

سلام دوستان. بعد 4 ماه اومدم نت. ديدم كلي نظر دارم. ممنون از همتون كه بهم نظر دادين.

يه پست داشتم كه اسمش جعفر بود كه واسه فروردين ماه بود. من تا خرداد ماه نت بودم. ولي از 10 خرداد به بعد ديگه نتونستم بيام. تا موقعي كه من بودم خبري از اعتراض درمورد اين پست نبود. امشب كه اومدم ديدم بدترين فحش هارو تو نظرات بهم گفتن. چرا؟ چون نميدونستم كه اين داستان، درمورد يكي از قضاوتهاي حضرت علي(ع) بود. من از اون دوستاني كه با احترام بهم فهموندن، واقعآ تشكر ميكنم. و اون پستو حذفش كردم. حرف من با اون افراديه هرچي از دهنشون در اومده به من نسبت دادن. اونم فقط به دليل ندونستن. آقا يا خانوم محترمي كه خودتو دوستدار حضرت علي (ع) ميدوني، تا حالا اين دوتا سخن حضرت به گوشت خورده؟

«زلّة اللّسان اشدّ من جرح السّنان؛ کیفر لغزش زبان سخت تر از زخم و جراحت نیزه است.»


«ربّ کلمةٍ سلبت نعمة؛ چه بسا یک کلمه (از زبان بی کنترل) موجب محرومیت از نعمتی خواهد شد.»



تاريخ : پنجشنبه 17 فروردین1391 | 2:7 بعد از ظهر | نویسنده : الهام



تاريخ : چهارشنبه 3 مهر1392 | 11:14 بعد از ظهر | نویسنده : الهام
امروز رفتم اداره پست خیلی هم عجله داشتم به اولین باجه که رسیدم گفتم:آقا ببخشید,"پشت پیستاژ!!!" کجاست؟
بنده خدا خیلی عادی گفت:کجا بهت آدرس دادن؟
_:نمیدونم,اداره شماست از من میپرسی؟
_:آخه من باید بدونم "پیست...اژ" کجاست که بگم "پشتش"کجاست!!(بیچاره فکر کرد دارم آدرس می پرسم و "پیستاژ" هم اسم جاییه)
_:شما نمیدونی قسمت "پیشتاز"کجاست؟
_:تو میخوای بری "پشت" "پیشتاز" چکار کنی؟اونجا کسی رو راه نمیدن!
_:آقای محترم من "پشت" جایی نمیخوام برم,میخوام برم"پشت پیستاژ"...
یارو که دیگه کلافه شده بود بلند شد گفت:چی میگی بابا تو؟!!"پشت" کجا میخوای بری؟!!
منم شاکی گفتم:میخوام این لامصب رو با پست اکسپرس بفرستم
یارو یه سه ثانیه ای تو چشای من نگاه کرد......دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره,افتاده بود کف زمین عین سوسک برعکس شده از خنده دست و پا میزد!!!
منم هم خندم گرفته بود هم مثه این بچه ها که تازه زبون باز میکنن و نمیتونن منظورشون رو برسونن عصبی شده بودم
رفتم پیدا کردم این خراب شده کذایی رو کارم رو انجام دادم دارم میرم بیرون,یارو منو دید دوباره زد زیر خنده,صدام کرد گفت بیا جلو,رفتم جلو آروم میگه:جون مادرت یه بار دیگه بگو "پست پیشتاز"!!!!
منم یه نفس عمیق کشیدم,تمرکز کردم,با یه مکث طولانی گفتم.............: "پشت پیستاژ"!!!!!
از زور ناتوانی میخواستم گریه کنم!!!
بماند که اون بنده خدا چه حالی داشت دیگه!



تاريخ : چهارشنبه 3 مهر1392 | 3:51 قبل از ظهر | نویسنده : الهام
الان تو ماهی از سال هستیم که پدرا وقتـی نصف شب بیدار میشن؛
نه کولر روشنه نه بخاری که خاموش کنن، میرن پنجره رو میبندن. :))))))))))
 



تاريخ : چهارشنبه 3 مهر1392 | 3:46 قبل از ظهر | نویسنده : الهام
ميدوني چي از 100 تا فحش بدتره؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 10 خرداد1392 | 2:25 بعد از ظهر | نویسنده : الهام
پسر: عشقم یه عکس خوشگل از خودت واسم بفرست.
دختر:چشم ولی تو هم محض احتیاط یه عکس از خواهرت واسم بفرست عجقم..
(شیطان سرپا ایستاده بود سیگارش را خاموش کرد و کف مرتبی برای دخترزدWink

پسر بدون معطلی عکس اون یکی دوست دخترش را واسه دختر فرستاد.
(بیچاره شیطون رو آورد به مصرف مواد مخدر و شیشهWink
دختر: وای مرسی عزیزم.. الان عکسمو واست ایمیل میکنم و عکس دوستش را فرستاد.
پسرک خوشحال وقتی ایمیلشو باز کرد عکس خواهرشو دید..

(هیچی دیگه داستان این چت باعث شد شیطان ادامه تحصیل بده بعد از ظهرها هم کلاس تقویتی گرفتهWink.



تاريخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 | 12:18 بعد از ظهر | نویسنده : الهام
بعضی از پشه ها انقدر قیافشون مظلومه که آدم میخواد خودش رگشو پیدا کنه بذاره دهنشون!




تاريخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 | 12:18 بعد از ظهر | نویسنده : الهام

اخبار داره نشون میده که واسه یه میمون ۵۲ ساله تولد گرفتن. من میگم "میمون هم نشدیم واسمون تولد بگیرن"
بابام میگه :"واسه هر میمونی که تولد نمیگیرن! "
من
 
بابام:)))
سازمان حمایت از کودکان بی سرپرست
 |:
میمون
۵۲ ساله |:




تاريخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 | 12:16 بعد از ظهر | نویسنده : الهام

پسر با ناراحتی از دختر پرسید آیا منوفراموش میکنی؟؟

دختر با بغض جواب داد:
.
.
.
.
.
.
.
.
چگونه تورو فراموش کنم وقتی اسمت تو پسورد ایمیل منه؟!
چشمان پسر پر از اشک شد
پسرک سریع به خانه برگشت و ایمیل دختر را دزدید و با دوستانش دوست شد
عمه هم نداشت :-



تاريخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 | 12:15 بعد از ظهر | نویسنده : الهام

ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺩﻭﺗﻦ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ :

-ﺳﻼﻡ
-
ﺳﻼﻡ
-
ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ
-
ﻗﺮﺑﻮﻧﺘﻮﻥ ﺑﺮﻡ
-
ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
-
ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ ؟
-
ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
-
ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺑﯿﻦ ؟
-
ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺷﻤﺎ
-
ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
-
ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ؟
-
ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺷﻤﺎ
-
ﻓﺪﺍﺗﻮﻥ ﺑﺸﻢ
-
ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ؟
-
ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
-
ﻗﺮﺑﻮﻧﺘﻮﻥ ﺑﺸﻢ
-
ﺩﯾﮕﻪ ﭼﻄﻮﺭﯾﻦ ؟
-
ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
-
ﻗﺮﺑﻮﻧﺘﻮﻥ ﺑﺸﻢ
-
ﻓﺪﺍﺗﻮﻥ ﺑﺸﻢ
-
ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺷﻤﺎ
-
ﺳﻼﻡ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﻦ
-
ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
-
ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺷﻤﺎ
-
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
-
ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
-
ﻗﺮﺑﻮﻧﺘﻮﻥ ﺑﺮﻡ
-
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ........
|:

ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺩﻭﺗﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ :
ﺳﻼﻡ ﭼﺎﮐﺮﻡ
-
ﺳﻼﻡ ﻣﺨﻠﺼﻢ



تاريخ : شنبه 17 فروردین1392 | 11:32 قبل از ظهر | نویسنده : الهام


تاريخ : دوشنبه 12 فروردین1392 | 4:18 بعد از ظهر | نویسنده : الهام
نصفه شب بودش دیدم مامانم وحشتناک اومده میگه؛ امیـــــــــــــــــــــر بیدارشو ایمان(داداشم 5سالشه) تب کرده پاشو ببریمش بیمارستان!! آقا تا اینو گف مثٍ قرقی سوییچو برداشتم ماشینو از پارکینگ بیارم بیرون هیچی مامانمم اومد سوار شد با سرعتٍ نور رانندگی میکردم!! 3تا خیابونو ردش کردم!! میبینم مامانم یا حسین!!! ایمان کو؟؟ امیر؟؟
من؛ کجاس؟؟ مگه تو نیاوردیش؟؟
مامانم؛ آچمز مگه نگفتم تو بغلش کن بیارش؟؟؟ خاک تو سرت!! دور بزن ! جــــــــــــاش گـــــــــــذاشتـیـم!!
رفتم خونه میبینم بچه زده زیرٍ گریه ترسیده زهره ترک شده!!
بعد مامانم زده زیرٍ خنده میگه تقصیرٍ داداشٍ سر به هواته!!!
خدا وکیلی مامانٍ نگران و حواس جمه من دارم؟؟


تاريخ : دوشنبه 12 فروردین1392 | 4:0 بعد از ظهر | نویسنده : الهام
اين پست بدليل اعتراض بعضي از دوستان محترم حذف شد.

شرمنده اگه دير شد. من حدود 4 ماه نت نبودم. همين كه اعتراضارو ديدم حذفش كردم.

از اين داستاني هم كه چندتا از دوستان گفتن، خبر نداشتم. بازم شرمنده.




تاريخ : دوشنبه 12 فروردین1392 | 3:57 بعد از ظهر | نویسنده : الهام
با این وضعی که من میبینم چند سال دیگه:

دو تا پسر دارن حرف میزنن
رضا : علی جون ابرو هاتو خیلی ناز برداشتی
علی : قربونت برم الهی ، پیش همون آقا کریم رفتم
رضا : کریم ،کدوم کریم ؟
علی : بابا کریم بلونده . همون آرایشگره که موهاشو مش استخونی میکنه ...
دو تا دختر دارن حرف میزنن
ژیلا : مرجان به اون سیبیل زنونت قسم وقتیلیلا اسمتو آورد می خواستم با چاقودسته شاخیه دو تیکه اش کنم
مرجان : ای ول بابا خیلی خانومی ، ولی ولشکن اینها مرام ندارن . سگو نباس با چاقو زد ....




تاريخ : دوشنبه 12 فروردین1392 | 3:54 بعد از ظهر | نویسنده : الهام
نمره ۲۰ کلاسو : نمیخوام !
بهترین هوشو حواسو : نمیخوام !
دختر خوشگل شهر پریا ، اون که جاش تو قصه هاسو : از این دوتا لطفا …




تاريخ : دوشنبه 12 فروردین1392 | 3:53 بعد از ظهر | نویسنده : الهام

ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﯾﮏ ﭘﺴﺮ ﺍﯾﺪﻩ آﻝ

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
error!
404 not found....
No Image .




تاريخ : دوشنبه 12 فروردین1392 | 3:50 بعد از ظهر | نویسنده : الهام
تلویزیون داشت می گفت کودک لطیف است با آن به درستی برخورد کنید !
در راستای مسخره بازی به مامانم میگم : ماماااااان من لطیفماااااا …
مامانم : عزیزم تو دیگه از لطافت دراومدی کثا
ااااافط شدی !!! 



تاريخ : سه شنبه 1 اسفند1391 | 6:9 بعد از ظهر | نویسنده : الهام

با اینکه دوست ندارم سر به تنت باشه اما وقتی میگی :

از صفحه ی چند تا چند حذف . . .

دوست دارم پاشم وسط کلاس ماچت کنم .:)

تاريخ : سه شنبه 1 اسفند1391 | 6:7 بعد از ظهر | نویسنده : الهام
یه سری با بابام تو ماشین بودیم بعد 2 تا خارجی اومدن سوار ماشین شدن من به بابام گفتم ازشون بپرس ببینیم اهل کجان؟
بابام خیلی با اعتماد به نفس بهشون گفت:

?????made in

خارجیا :0
من :))))



تاريخ : سه شنبه 1 اسفند1391 | 6:4 بعد از ظهر | نویسنده : الهام



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ